ذهن نوشت

کوله بارمان را بر میداریم نگاهمان به دور دستها است و به بی انتهای جاده زندگی به کوه هایی که شاید برایمان بسی بلند می نماید و دلهره گذر از آن شاید مشق رفتن را دو چندان میکند.

نمیدانیم انتهای جاده کجاست و سر انجام این همه من که شاید ما باشیم به کجا خواهد رسید ولی رفتن دست ما نیست شاید اگر هم نخواهیم برویم جاده زندگی به سوی ما حرکت کند شاید واقعا ما ساکن ترین سنگ عالمیم شاید همه چیز حرکت میکند و ما یکجا ایستاده ایم.

خسته نیستیم از این همه منیت از این همه خودخواهی های ریز و درشتمان از این همه شکایت به او که برای شنیدن حرفهایمان همیشه وقت دارد با تمام وجودش با همه احساسش و مایی که حتی برای او لحظه ای وقت نداریم ما همیشه طلب کاریم و او همیشه بدهکار ؟

چه کسی این قانون را گذاشته است ؟؟

من هم نمیدانم.

ای کاش میدانستم او که در همین نزدیکیست کجاست !

 

دنبال نوشت١ : درسته این مطالب چهارچوب درستی نداره از نظر خط نوشتن ولی همش یک دفه به ذهنم اومد با شنیدن یک آهنگ بی کلام . 

دنبال نوشت٢:این شعر که در ادامه میزارم یک دوست خیلی عزیز گفت و گفته به این متن میخوره (شعر از شهریار قنبری‌)

چه کسی گفت: «خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته درۀ سبز رهنمون خواهد بود.»

من شبان رمۀ خود بودم
و کسی آن بالا
 خود شبان من معصوم نبود.

غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از ایندست مرا
هم از ایندست تو را
رمه را
همه
را. . .

/ 0 نظر / 3 بازدید