پاییز

پاییز آمد.

آرام و بی صدا.

انگار که تابستان بمیرد بدون فریاد.

و برگها می ریزند یکی پس از دیگری به جرم مقرور شدنشان که چون نا خواسته طلا شده اند و به یاد ظلمی که به تابستان کردند بی صدا در سکوت غم بار نهایت پاییز بر زمین می افتن. و انگار هرگز نبودند در بالاهایی که در دست رس نبودند.

و صدای خرد شدنشان زیر  گام های تماما" فریاد باد.

و نارنجی پوشی که خسته از روزگار غم  و درد در خلصه زمان بی توجه به مکان غرق در افکاری که نمی دانم چیست فقط جارویشان می کند همین.

و آسمانی که دیگر تحمل ندارد و به یک باره با صدایی مهیب بغضش شکسته می شود و یکباره می گرید آنچنان که همه جا جاری می شود از اشکهایش.

و در سکوتم به تمام انچه ندارم می خندم.

/ 5 نظر / 8 بازدید
آزاده از کلبه ی ویوارا

و در بستر پر رنگ زیبای پاییز منو تو هر دو مغروقیم در باور موهوم تمام آنچه که نداریم اما تو هر باره می خندی و من کارم شده اشک هایی که هر روزند...

مهسا

برگها به خاطر ظلمشان به تابستان...به خاطر غرورشان... ما برای چه؟؟

ماه بانو

می دونید چند وقته آپ نکردید؟ توقع داشتید از کجا بدونم که هنوزم میاد و بلاگها رو می خونید؟ به هر حال تصادف مبارکی بود قدمتون سر چشم..[گل]

6

و تابستان مرد و تو میخندی!!بدون فریاد...