رفتم

رفتم آرام و بی صدا . سبک تر از قاصدکی که با وزش نسیمی از جایش کنده می شود انگار دلش به رفتن است و نسیم بهانه ای است برای رفتنش.

من هم رفتم آرام . انگار که نبودم هرگز . آنچان غمگین بودم از این شهر دل شکن که بودنم را هرگز احساس نکرد . حتی برفی نبود بر زمین که جای پایم را بر آن نقش کنم تا شاید روزی مرا بیابد آنکه در بودن حتی مرا ندید.

اما من دلم به رفتن نبود تند بادی مرا از جای خود کند. به پرواز در آورد . اوج گرفتم آنقدر بالا که از دیدن زیر پایم وحشت می کردم قاصدکی در کنارم فریاد میزد اما انگار خواب بودم پیامش را نشنیدم.

نمیدانم کی بیدار شدم اما آنقدر دیر بود که خود را برای خواب در بالین فرشته ای دیدم ...  

/ 2 نظر / 6 بازدید
آزاده از کلبه ی ویوارا

رفتی و برفی هم نبود شاید اگر نرفته بودی برف هم بود این زمستان شبیه زمستان نیست من دلم تنگ است...یک ذره ست