ای آسمان

نمیدانم چرا این زمستان آسمان هم تنگ دست شده است .

نمی دانم چرا این زمستان اینقدر آفتابی است.

نمی دانم چرا برف نمی آید ؟

من برف می خواهم

من سرما می خواهم

ای آسمان ببار

من می خواهم دستانم در برف یخ بزند

من می خواهم مثل آن سالها ی نه چندان دور آنقدر برف بیاید که من زیرش بخوابم .

من بارانی می خواهم که مرا خیس کند

من چقدر غمگینم

/ 10 نظر / 10 بازدید
سارا

سامان جان منم غمگینم... ما ادمها انگا نمیخوایم یاد بگیریم که باید شاد باشیم. خدا می خود که ما شاد باشیم.. انگار با غم بیشتر خو گرفتیم تا شادی... اما بزودی از این حال خودم رو در می یارم... مرور خاطرات گذشته توان روحیم رو کم کرد... خواب بهتریم مسکن برای منه...

ماه بانو

موافقم برف می خوام زیاد تا زانوهام یا تا گردنم

رهگذر

نظرت رو در وبلاگ یک زن دیدم . کارمون شده تعویض دیکتاتور میدونی به این باور دارم میرسم مردممون یه تختشون کمه 30 سال پیش خون ها دادیم دوباره داریم کارمون رو تکرار میکنیم و از اون ور آب خط میگیریم دیگه حالیمون نیست بابا 30 سال پیش همینا رو بیرون کردیم !

سارا

سامان جان ...کجایی نیستی... هرچی هست خیر باشه... زود بیا دلمون تنگ شد...

آزاده از کلبه ی ویوارا

من هم به همان اندازه ی تو از تبار عدد 12 مانده ام و دلتنگم راست ترش را بخواهی کلافه ام ازدحام ساعت های بی معنی برایم مسخره اند کاش کسی من را با خودش به جایی ببرد جایی که سرزمینش همه برف....

آزاده از کلبه ی ویوارا

دلمون به شدت براتون تنگه[قلب][قلب][قلب] منو علیرضا واقعا دیگه داریم لحظه شماری می کنیم و طاقت نداریم کاش خدا بخواد و تو بهمن ببینیمتون[بغل]

سارا

سلام... سامان جان من نمی دونم را چند وقته تا حرف میزنم واسه بقیه سو تفاهم میشه... هر چی هم می خوام حرف نزنم نمیشه.. پستهای قبلی رو بگردوندم... مواظب خودت باش

سارا

چرا اپ نمیکنی

هما

آسمان همه جا همین رنگ است! زیاد غصه نخور!!!