برای آغاز باید گذر کنم از گذشته ای که جز رنج برایم چیزی نداشت و لحظاتی که زیبایی

 

خاطراتش به جزافسوس گذشته نبود و تجربه تلخ یک زندگی.

 

زندگی که جز شلاق ناجوانمردانه روزگار چیزیی برای این تن خسته ام ندارد سالها منتظر بودن

 

برای کسی که می آید کسی که امتداد لبخندش به زندگی ختم می شود.

 

هرگز نخواهم دانست چرا لحظه ای که احساس می کنیم در دنیا به هیچ چیزوهیچ کس دلبستگی 

 

نداری نوای دلنشین یک خنده ما را وابسته می کند به کسی که شاید او هم در پی خنده ای باشد.

 

اما از این روزگار جز خنده تلخی که گذشت سالهای پر از رنج آن را بر لبان خشکیده ام نشانده

 

جز لبخند تلخ یک زندگی به گذشته تلخ تر نیست.

 

گذشته ای تلخ همچون شوکران  و آینده ای تاریک که حتی نور کم سوی فانوس امیدی در آن دیده

 

نمی شود

 

گفتم امید !!! چه کلمه زیبایی . زیبا برای کسانی که آن را دارند اما من ناامید از این روزگار و

 

خسته از این تن سنگین که دیگر تحمل کشیدن آن را ندارم.

 

و شاید فردا پایان دهم به این نازندگی و تحمل این تن خسته خاکی

 

و آزاد شوم از این بندگی

 

شاید فردا

 

شاید

 

چه کسی می داند؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

 

_________________________________________________________________

 

دنبال نوشت ١: این متن را در یکشنبه بیست و سوم تیر ١٣٨٧ نوشته بودم 

 

دنبال نوشت ٢ : نه عاشق شده ام نه شکست عشقی خورده ام فقط قسمتی از متن بلندی بود که نوشته بودم و این قسمت را اینجا گذاشتم ممنونم از لطف همه شما