بعد از مدتها تصمیم گیری قرار شد صبح جمعه ١ /خرداد/١٣٨٨ کوه زرد را با خودم یعنی سامان و حسین پسر خاله جان و دوست قدیمیم ایمان فتح کنیم.

قرار شد ساعت ٧ صبح به طرف روستای خایان در ٢۵ کیلومتری بروجرد حرکت کنیم از آنجایی که همیشه برنامه ریزیهای ما ایرانی های قهرمان دقیقا" راس ساعت انجام میشود تازه ساعت ٧:١۵ دقیقه موفق شدیم با هزار دردسر ایمان را از رختخواب جدا کنیم ( استفاده از تکنیک به صدا در آوردن دزد گیر ماشین ایمان در کوچهنیشخندشیطان)

سپس به طرف خانه پسر خاله رفتیم ( به قول ایمان کلاه قرمزی و پسر خاله که من نقش کلاه قرمزی را دارم چشمک) برای اینکه همه ملت بفهمند که ما می خواهیم به کوه برویم 5 بار به شدت بوق زدمشیطان تا پسر خاله از خواب بیدار شدند با هر مکافاتی بود بعد از خرید نان و پنیر خامه ای ساعت 8 بروجرد را ترک کردیم ساعت 8:30 دقیقه به خانه خودمان در روستای خایان رسیدیم در آنجا به صورت مفصل نان و پنیر با گردو نوش جان کردیم که نکند در راه احیانا" گرسنه شویم بعد از صرف صبحانه کوله پشتی هایمان را برداشته که حرکت کنیم که حسین و ایمان با کرم ضد آفتاب دوش گرفتند که نکند پوستشان آسیب ببیند خندههرچه تلاش کردند که من هم از این کرم ها استفاده کنم این کار را نکردم.

بعد از حرکت از خانه به طرف باغ ها که در زیر کوه زرد قرار گرفته است ساعت 9 به دامنه کوه رسیدیم و از آنجا سعود خود را آغاز کردیم

کوه زرد

هنگامی که از دامنه کوه به قله نگاه می کردی رسیدن به قله کوه دست نیافتنی بود .

از همان دامنه کوه به حسین و ایمان تاکید کردم که از شوخی کردن جدا" خوداری کنند تا اتفاق نا گواری پیش نیاید ( چقدر هم گوش کردنعصبانی)

شیب کوه واقعا" زیاد بود و این باعث می شد که گاها" نیاز به استراحت پیدا کنیم چند باری هم در مورد مسیر حرکت بحث کردیم تا با تمام دردسرها ساعت 12:30به قله رسیدیم واقعا" دیدنی بود منظره ای که در زیر پایمان بود از سمت شمال بروجرد به خوبی دیده می شد و منظره جنوب شهر درود و کارخانه سیمان به خوبی مشخص بود.

در بالای کوه درختی رویده بود که در زیر درخت دره ای وسیع بود و جایگاه کمی در زیر درخت که ما با شهامت کامل رفتیم و برای استفاده از سایه درخت با تمام شجاعت در آنجا نشستیم بعد از کلی لذت از طبیعت. ناهار خوردیم .

نمای دامنه کوه از بالای قله

بعد از صرف ناهار به سوی دامنه کوه برای بازگشت حرکت کردیم در حال صحبت با دوستان بودم که یک لحظه به علت خالی شدن زیر پایم می خواستم به دره پرت شوم که من اعلام کردم که دیگر حرف نمی زنم حسین در پاسخ من گفت : تو حرف نزن من وایمان حرف می زنیم چند لحظه نگذشته بود که حسین هم همان اتفاق برایش افتاد و او هم اعلام کرد که دیگر سخنی نخواهد گفت که ایمان گفت شما دو نفر ساکت باشید من حرف میزنم هنوز این جمله تمام نشده بود که ایمان به شدت زمین خورد که من و حسین از خنده منفجر شدیمقهقههقهقههو به جای کمک به ایمان فقط به او می خندیدیم.

بالاخره به پاین کوه رسیدیم و به باغ حسین اینا رفتیم و از چشمه ای که در باقشان بود کلی آب نوشیدیم و به خانه خودمان در روستا برگشتیم و تا ساعت 5 خوابیدیم (چقدر حال داد خواب ) بعد از خواب یک چایی توپ خوردیم و سوار ماشین شدیم و به باغ رفتیم.

و در آنجا کلی هم آلو نوش جان کردیم و عکس گرفتیم و ساعت 8 شب به طرفه بروجرد به راه افتادیم.

و کلی خاطره به یاد ماندنی با خود به همراه آوردیم