کمی مانده به آنجا که تا همیشه باید در آن خوابید .

شاید آنجا آخرین نقطه توقف انسانیمان باشد. جایی که بعد از آن در زیر تلی از خاک مدفون خواهیم شد. تا زمانی که نمی دانم چه وقت است.

شاید آن لحظه اندیشه کنیم که چقدر کوتاه بود این آمدن. و چه زود رفتیم هنگامی که نمی خواستیم.

نه آمدنمان به میل خودمان بود نه رفتنمان.

تنها فرصت این بود که آن گونه که می خواهیم زندگی کنیم . اما فراموش کرده بودیم در روزگارانی زندگی خواهیم کرد که محصوریم در دیوار های بلند مادیاتمان.در دیوارهای بلند زندگی قرن ٢٠ که شاید باید دنبال جایی می گشتیم برای یک جرعه هوای تازه.

نمی دانم چرا تنها جایی که احساس قربت نمی کنم این قبرستان است .

انگارنوایی به من می گوید روزی هم تو خواهی آمد و صدایش در فریاد باد گم می شود و من به دنبال آن صدا می گردم .

هر بار که گذری به این مکان می اندازم انگار به خانه ای پا می گذارم که روزی هم باید مال من شود و شاید باید تا آن روز صبر کنم.

هیچ گاه از مرگ نترسیده ام و همیشه منتظر آمدنش بوده ام.

 می دانم که لحظه ای خواهد آمد که من انتظار آمدنش را ندارم اما با اغوش باز از آن استقبال خواهم کرد.

شاید این اثر نترسیدن از آن باشد که مردگانی را با دستان خود احساس کرده ام . بدن سردشان را لمس کرده ام و کفن بر تنشان کرده ام.

هربار که به این قبرستان پا می گذارم به خود می گویم فاصله من با اینها که روزی زندگانی بودن همچون من به اندازه همین سنگی است که بر گور است.

به خود می گویم کاری را نیمه تمام نگذار و رد پاهایت را پاک کن مرگ لحظه ای می آید که انتظار آن را نداری پس آنگونه باش که هنگام رفتن التماسی برای بازگشت نکنی تا فلان نیمه تمام را تکمیل کنی.

عکسی تهیه کرده ام از آخرین نقطه توقفمان در این جهان مادیات. سنگی سرد که هنگامی بر روی آن قرار می  گیریم می فهمیم آخر بازی است گیم اور.

غسال خانه