نمیدانم چرا همه اتفاقات خوب با هم پیش میاد و همه اتفاقات بد هم با هم پیش می اید .

چند شب پیش مادر بزرگم بستری شد C.C.U . شب بعد شوهر خالم تصادف کرد. و خانه هم که بهم ریخته معمار و بنا و گارگر بازی . حمام نم داده خیر سرش بنا میگه تقصیر بنا قبلیه بود درست عایق بندی نکرده حسابی خانه به هم ریختهنگران

حالا من شانس آوردم که سویتم از بابا اینا جداست اگر نه دیوانه میشدم. آخه زیادی مرتبم و از به هم ریختگی متنفرم. اگر دور و برم ریخته پاش باشه نمیتوانم درس بخوانم.

بیچاره مامانم با این همه وسواس خانه اش شده مثل آشغال دونی تمام سرامیکای کف سالن داغون شدن. و همه چیز پر از گرد و خاک شده.

 

فردا باید برم دانشگاه برای انتخاب واحد . ولی دلم نمیاد زود بخوابم ناراحت

___________________________________________________________________

دنبال نوشت :

خدای ایران زمین را شکر هم حال شوهر خاله بهتر شده . هم حال مادر بزرگم کلی سر بسرشون گذاشتم شیطان

راستی بیشتر نمرات این ترم را اعلام کردند فقط 2 تا دیگر مانده است. برعکس آنچه فکر میکردم نمراتم عالی شدن ( خدای نمرات دانشجویان ایران زمین هزار مرتبه به توان هزار مرتبه شکرت ) نیشخند